تبلیغات
لبخند : ) با شناسه م ن




























لبخند : ) با شناسه م ن

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در 1395/01/1 ساعت 19:51 توسط zahra نظرات |

روزهای بیاد ماندنی و تجربه میکنم .. نه به شیرینی و نه به تلخی .. یک جور مزخرف ِ بایدی! بایدی به اینکه باید پیش بره و بره ..
کوله پشتی روی پشتم حس خوب ِ قوی بودن و میده بهم ..
ولی هم من میدونم هم تو .. اونقدرا هم که فکر میکنن قوی نیستم .. خندیدن سلاح خوبی بود که دادی بهم ..میشه دفاع کرد جلوی کلی سوالات پی در پی..
همیشه توی این شرایطه که یهو از اینجا به بعدش یه جور دیگه میشم .. غمگین تر نه .. یه جور تغییرات ِ  ..
نمیگم تغییرات نه ، چون ترسناکن هنوز .. نه ،چون فقط الان وقتش نیست .. نباید باشه .




 + من با این همه وانمود از اخر خواهم خندید ..بلندِ بلند . 


++ نمیگم حجم مسائلی که قراره جلوی پام بذاری و کم کن .. فقط یکم کم کم بیارشون سمتم ، نذار حمله کنن اینجوری . میزنم به اون درش و میگم به درک همه چیا ..باز دعوامون بشه خوب نیست . 
بخشنده بودن کار ِ تو نه من.



_ حرفای من و غم زده برداشت نکن .. موج منفی ای در کار نیست. 

نوشته شده در 1394/01/20 ساعت 20:19 توسط zahra نظرات |

سخت ِ سخت ِ سخت ، آساااان میشود .
نوشته شده در 1393/10/26 ساعت 22:56 توسط zahra نظرات |


تابستان ..
درست مثل آب پرتقال نارنجی  ، در چشمم .








پ ن 1 : بعد از مدتها چشیدن تنها بودن توی خونه .. راضی کردنشون واسه نرفتن به مسافرت کار سختی بود ولی شد :دی


این روزا اینقدری که موسیقی درگیر منه من درگیرش نیستم ! هوممم . تا فطر ..


+ اینکه واسه 50 نفر آدم نظر بدی که چی بپوشیم ! که چجوری خوب باشیم ، خیلی خوبه ، خیلی :)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ کتاب های شیرینم ..   غریب اند و مهربان . 
الف :)







نوشته شده در 1393/04/3 ساعت 13:26 توسط zahra نظرات |

سایه ام سخت درگیر بازیه انعکاس آفتاب ِ ..





+ هی بر مَن .. 


زمزمه میکنم .. از چه خاموش است ، آواز نشاط ؟



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ همیشه اولین فکراهای تازه برام هیجان خاصی دارند ، فکرهایی که حتی یه روز راهی برای اومدنشون نبود ! حالا هر چقدر تلخ هر چقدر شیرین .

 :)

نوشته شده در 1392/12/18 ساعت 22:02 توسط zahra نظرات |

پایین پله ها ایستادم و کفشارو یه نگاه سر سری میندازم که مامان از بالا آروم صدام میزند " نمیای؟"
شونه هامو میندازم بالا و به این فکر میکنم آخرین بار دو ساله که بودم از همین پله ها بالا رفتم .. میرسم کنار مامان جلوی در ورودی ، سرش و میاره کنار گوشم
و میگه یکمی موهات و جمع کن ..
نگام قفل شده به یک صندلیه بزرگ که پشتش به منه ..
تمام محوطه اتاق با یه نور سبز خاصی اشباع شده بود و از سقف کلی چلچراغ و لوستر آویزان بود..
یکی از دخترا بدون اینکه نگاهشو ازم برداره میزنه به شونه اون یکی و میگه " نه .. گمون نکنم"
صندلی میچرخد و ماتم میبرد از دیدن پیر مرد درشت اندامی که ریش های بلند وصافی دارد والان دیگر اسم و رسمی از "ایت الله" بودن برای خودش کشیده ، سرش را می آورد بالا میخواهم سلام کنم که بدون توجه ای صندلیش دوباره میچرخد!
از مامان میپرسم این همه آدم واسه چی اینجان؟ مامان صدام و نمیشنوه و برای ادا کردن نذر 18 ساله اش ازم دور میشه ، خانومی که کنارمه میگه "امروز چهارشنبه است ، روز بخت گشایی " جلوی خنده ام و میگیرم.. وبه این فک میکنم تقویم حاج آقا واسه هر روز چقدر متنوع و جالب میتونه باشه ، زل میزنم به مامان ، چقدر دوست داشتنی باادم ها میتونه ارتباط برقرار کنه و هنوز متوجه من نیست..

+ پیر 100 ساله از تنهایی می نالد .. و دختری 24 ساله میخواهد برای مونس درد هایش o_O


- بچه ها دور هم نشسته اند و از هم میگن..نوبت من که میشه آقای "الف" داوطلب میشه و میگه "از دور بنظر میرسی که چقدرراحت میشه خوندت ..نزدیک که بشیم میبینیم .. " نفری بعدی حرفشو قطع میکنه و شروع میکنه به تعریف کردن مورد های "عجیبی!" که دیده شده ازم .. ازدقت شون خنده ام میگیره ، یاد منتظر بودن های طولانیم جلوی در خونه آقای ط میافتم که منتظررسیدن یه آشنا بودم واسه داخل رفتن ، شنیدن غرغر های خانم ح  و صدای بلند آقای ط که " اصلا بهت نمیاد این همه خجالتی باشی" که توی دلم ج دادم اسمش خجالت نیست :/
اشنایی با آدم های جدیدی که بوی نویی میدهند توی این روزام منو مجبور به انعطاف پذیر تر بودن میکنه ..
اینکه شعار "ساز بی ساز"ام مدتی است روش خط خورده و به "با" نازنینی تبدیل شده برام خوبه :) با داشتن کلی حس های بهم نخورده همیشگی و خستگیه دوست داشتنی ای که بعد از 2 ماه نبودنش باورکردنی نیست ، برام خوبه .. باید برام خوب باشه


_____________________________________________________________________________________________________

+ تغییر در هر نوع وشرایطی همیشه برام ترسناک بوده و هست ..

+ بعد نوشت : تغییرات از آنچه میبییند به شما نزدیک ترند :|  و هیولا بنظر آمدنشان از دور است فقط . تمام


نوشته شده در 1392/11/10 ساعت 00:54 توسط zahra نظرات |

"من نیستم" یعنی ، من نیست هستم ؟
یعنی برای اعلام نیست بودن نیز باید بگوییم من هستم ؟
آه .. امان از دست تو ای هستی
من و هستی همدیگر را لمس میکنیم و هستی جدیدی را بوجود می اوریم
و بعد احساس نبودن و نیستی میکنیم /.
عجب احساس ِ  ...!
اگر هستی هست معنای آن چیست؟
و اگر نیستی هست ..
اخر چرا؟





خیلی دوستون دارم وقتی میبینم توی چنین روزی هر کدومتون با یک شاخه گل نرگس میاین خونه :) 



بیست سالگیه متفاوت من ..
_  گره کوری که باز شدنش به تمام این بودن های نصف و نیمه می ارزد .. 




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن :
خوب متوجه ام که گاهی به طرز زیبایی ناامید کننده ام ..
 ولی تو که از اون بالا در جریان تمام " حس های هم نخورده"  من هستی ..


پ ن  2 : درود بر گنجینه ای  ; )

نوشته شده در 1392/10/5 ساعت 17:14 توسط zahra نظرات |




در بر گرفته است تمام مرا ، چیزی که میکاهد از من مرا
..



- 07/30   .

نوشته شده در 1392/08/1 ساعت 01:32 توسط zahra نظرات |

با بابا جلو در آسانسور خدافظی میکنم و به خانومی که کنارم وایستاده بود و گریه میکرد نگاهی انداختم .. از لباسش فهمیدم اونم عمل داره
چه عالی بود ک لباس فیکس تنش بود! رنگ آبی از اولشم به من نمیومد..ولی کلاه روی سرم و دوس داشتم
یه نگاهی به اینه توی اسانسور انداختم..
چقدر دوست داشتم مثل اون بغض ام و میشد بشکنم و گریه کنم ..
ولی مامان کنارم بود و میگفت از اولشم میدونستم ادم قوی ای هستی! از اینجور روحیه دادن تو اون شرایط خوشم نمیومد
پایین ک رسیدیم خانوم پرستاره کفشام و گرفت و برگشتم با مامان خدافظی کنم که دیدم داره با یه  نفر دیگه حرف میزنه و دلداریش میده
بلند داد زدم که:  مامان من رفتما! ولی نشنید..
خوشحال شدم ک نشنید..حتما قیافم خیلی تابلو بوده تو اون شرایط
با همون خانومه ای که هنوز گریه اش تموم نشده بود شروع کردم به حرف زدن.. اپاندیس شو میخواست عمل کنه..
ازم پرسید مشکلت چیه؟ یه اقاهه پیر با چشماش داشت انتخابمون میکرد که ببینه کی باید بره داخل..بهم چشمک زد و گفت
مریض دکتر افشار بدو برو که دکتر منتظرته.
ج خانومه رو ندادم و رفتم تو ..
هنوز باور نکردم .. به پرستاره گفتم مگه میشه اخه یه جوری بیهوشم کنی که من زیر این همه فشار و ضربه بیدار نشم..
دکتر شروع کرد ازم پرسیدن سوالای احمقانه! صدام میلرزید ولی حواسم بود گریه ام نگیره.. فکرم به بابا افتاد
قرار گذاشته بودیم پای کاری که میخوام انجام بدم وایستم.. ولی خب قرار نبود قبل از وارد شدن به اتاق جناره ببینم
یا تعبیر خوابی که یه غریبه واسم دیده بود اون همه اذیتم کنه..
به دکتر خندیدم و گفتم..دو تا عمل پشت سر هم!خسته اید ، برم بعدا بیام ؟
همه زدن زیر خنده.. و من صادقانه ترین حرف موجود تو دلم و زده بودم ..
دستم و گذاشته ام روی قلبم..تند میزد، خوابم برد ..


حس بیهوشی حس ِ خیلی جالبیه! قبلش همش فک میکردم حتما میرم وارد یه دنیای دیگه میشم یا اصن از این تریپا ک کلی خواب های عجیب و مفهومی ببینم
ولی من فقط خوابیدم... به معنای واقعی فقط خوابیدم!

+ تحمل کردن نیم کیلو گچ روی صورتم با وجود سرما خوردگی و ورم و کبودیه دور چشمم ازم یه اسطوره داره میسازه ; )



_ هنوز باورم نشده .. شاید از 6 ماه دیگه که قراره بتونم بدون وجود انحراف نفس بکشم راحت تر باهاش کنار بیام..


_________________________________________


پ.ن : از اسم عنوانم اصلا خوشم نمیاد!




نوشته شده در 1392/05/15 ساعت 14:40 توسط zahra نظرات |

سخت میگیرم..
تمام اتفاق های خوب و بد روز هام ٌ
و همین دلیل کافی است برای نبودن و ننوشتن ..

نوشته شده در 1392/05/6 ساعت 15:36 توسط zahra نظرات |


Design By : Pichak