تبلیغات
لبخند : ) با شناسه م ن - سقف ِ آرزوهای بهاریمان..




























لبخند : ) با شناسه م ن

بابا رو میارم توی اتاق و اسم خودم و بهش از توی سایت نشون میدم و میگم ببین من ومیگن ها !
خوشحال بغلم میکنه و توی دلم میگم شد همونی که تو خواستی ، بلند میگه : دیدی شد همون چیزی که تو خواستی!
از انعکاس فکرم خنده ام میگیره ومیگم شد چیزی که هر دومون خواستیم..
هی پدر جان ، حالا میتونی به اون خانوم مهندس وپسر جانِ لعنتی شان! که عمری زندگیمون زیر علامت سوالشان بود!
بروی و بگویی سرم بااااالاست ! ( کلی برات خوشحالم)

مامان روبه روم روی تخت دراز کشیده و هر از گاهی بلند میگه خدایا شکرت ..
ویک لبخند حسابی از همان دور تحویل من میدهد !

من خوشحالم..
وسقف آرزوهایم ، دیشب کوتاه تر از همیشه سرم را نوازش میکرد..



+ خبرهای بچه ها یکی یکی به دستم میرسه ، و من به اندازه تمام غم های دوستام دلگیر میشم !
و گه گاهی با خوندن پست های رفیق های جانیمان اشک میریزیم.. و مامان این اطمینان و بهم میدهد که
از عقل سالمی برخوردار نیستیم ; )


+ یه زمانی میگفتم ، چقدر گاهی ضایع به نظر میرسم که بیشتر "دوستانِ جانیم" یه چند سالی بزرگ تر از خودم هستند!
و من همیشه درگیر ارتباط های خودم با همسن وسال های خودم بودم.. ولی الان کلی ممنونم از بودن همشون..
چند ماه حسابی پشتم بودن و کلی تریپ روحیه و اینا..
واقعا ممنونم : )


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پ ن : برای ل َ یا دعا کنید ..





نوشته شده در 1391/06/22 ساعت 11:06 توسط zahra نظرات |


Design By : Pichak