تبلیغات
لبخند : ) با شناسه م ن - راه با رفیق




























لبخند : ) با شناسه م ن

امروز بعد از مدت ها شد دور هم جمع بشیم و بریم سینما ..
محیط سینما رو بر عکس بابا دوست دارم ، تا جایی که یادم میاد شاید فقط یکی دوبار باهم رفته باشیم..ولی مامان میگه وقتی سعید و سارا بچه تر بودند بابا بیشتر از اینا میبردتشون.. ولی خب الان معتقده که ارزش نداره واسه یه فیلم خودتو مجبور کنی که یک ساعت ونیم روی صندلی بشینی و..
و این یکی از اختلاف نظرات بین من و باباست..دومیش هم امشب وقتی داشت نظرشو درباره کتاب سمفونی مردگان که ازم گرفته بود بخونه فهمیدم..
بنظر من کتاب خوندنی ای بود ، ولی بابا میگفت مثل این میمونه که فصلش گذشته و شروع کرد برام از نویسنده هایی  گفت که فصلشون نگذشته:دی و من هیچ کدومشون و دوست نداشتم!
بابا برام بیشتر توضیح میداد و من توی ذهنم دنبال جواب واسه کلی سوال بودم..
واسه سوال هایی که از چند ساعت پیش افتاده بودن توی ذهنم و ول کن هم نبودن..





+ فیلم "گذشته" رو دیدیم.. بنظرم جالب اومد ، و ارزش دو ساعت و نیم نشستن روی صندلی وداشت..


++ امشب جزو معدود شب هایی بود ک محکوم شدم به چیزی که در جریان نبودم..و این مجال حرف نزدن برام حس جالبی بود
اینکه توی چند ثانیه بشه برای یه نفر که من باشم احساس تاسف کرد.. توی چند ثانیه نتیجه گیری کرد.. 
هیچ وقت این همه بد خودمو تصور نکرده بودم.. شاید حیف که نشد توضیح بدم ، شاید..



مهربان که شدم بیا ..


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن :  راه با رفیق ( حسین پناهی) کتاب دوست داشتینه :) 




نوشته شده در 1392/04/18 ساعت 22:20 توسط zahra نظرات |


Design By : Pichak