تبلیغات
لبخند : ) با شناسه م ن - شرح "حال"




























لبخند : ) با شناسه م ن

پایین پله ها ایستادم و کفشارو یه نگاه سر سری میندازم که مامان از بالا آروم صدام میزند " نمیای؟"
شونه هامو میندازم بالا و به این فکر میکنم آخرین بار دو ساله که بودم از همین پله ها بالا رفتم .. میرسم کنار مامان جلوی در ورودی ، سرش و میاره کنار گوشم
و میگه یکمی موهات و جمع کن ..
نگام قفل شده به یک صندلیه بزرگ که پشتش به منه ..
تمام محوطه اتاق با یه نور سبز خاصی اشباع شده بود و از سقف کلی چلچراغ و لوستر آویزان بود..
یکی از دخترا بدون اینکه نگاهشو ازم برداره میزنه به شونه اون یکی و میگه " نه .. گمون نکنم"
صندلی میچرخد و ماتم میبرد از دیدن پیر مرد درشت اندامی که ریش های بلند وصافی دارد والان دیگر اسم و رسمی از "ایت الله" بودن برای خودش کشیده ، سرش را می آورد بالا میخواهم سلام کنم که بدون توجه ای صندلیش دوباره میچرخد!
از مامان میپرسم این همه آدم واسه چی اینجان؟ مامان صدام و نمیشنوه و برای ادا کردن نذر 18 ساله اش ازم دور میشه ، خانومی که کنارمه میگه "امروز چهارشنبه است ، روز بخت گشایی " جلوی خنده ام و میگیرم.. وبه این فک میکنم تقویم حاج آقا واسه هر روز چقدر متنوع و جالب میتونه باشه ، زل میزنم به مامان ، چقدر دوست داشتنی باادم ها میتونه ارتباط برقرار کنه و هنوز متوجه من نیست..

+ پیر 100 ساله از تنهایی می نالد .. و دختری 24 ساله میخواهد برای مونس درد هایش o_O


- بچه ها دور هم نشسته اند و از هم میگن..نوبت من که میشه آقای "الف" داوطلب میشه و میگه "از دور بنظر میرسی که چقدرراحت میشه خوندت ..نزدیک که بشیم میبینیم .. " نفری بعدی حرفشو قطع میکنه و شروع میکنه به تعریف کردن مورد های "عجیبی!" که دیده شده ازم .. ازدقت شون خنده ام میگیره ، یاد منتظر بودن های طولانیم جلوی در خونه آقای ط میافتم که منتظررسیدن یه آشنا بودم واسه داخل رفتن ، شنیدن غرغر های خانم ح  و صدای بلند آقای ط که " اصلا بهت نمیاد این همه خجالتی باشی" که توی دلم ج دادم اسمش خجالت نیست :/
اشنایی با آدم های جدیدی که بوی نویی میدهند توی این روزام منو مجبور به انعطاف پذیر تر بودن میکنه ..
اینکه شعار "ساز بی ساز"ام مدتی است روش خط خورده و به "با" نازنینی تبدیل شده برام خوبه :) با داشتن کلی حس های بهم نخورده همیشگی و خستگیه دوست داشتنی ای که بعد از 2 ماه نبودنش باورکردنی نیست ، برام خوبه .. باید برام خوب باشه


_____________________________________________________________________________________________________

+ تغییر در هر نوع وشرایطی همیشه برام ترسناک بوده و هست ..

+ بعد نوشت : تغییرات از آنچه میبییند به شما نزدیک ترند :|  و هیولا بنظر آمدنشان از دور است فقط . تمام


نوشته شده در 1392/11/10 ساعت 00:54 توسط zahra نظرات |


Design By : Pichak